تبلیغات
چهار فصل - خیلی جالبه حتما بخونید
 
درباره سایت


...::::مکانی برای داشتن لحظاتی بر بار و خاطره انگیز::::...

مدیر سایت : رهــا
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما سطح این وبلاگ در چه حدی هست ؟








آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهار فصل
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود كه 4 زن داشت

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می كرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میكرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت كه روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است كه او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشكلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر كمك می كرد تا گره كارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا كه در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ،

اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینكه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهایش با او بود حس می كرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی كرد و قبل از آنكه دیر شود فهمید كه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اكنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ كسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فكری بكند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه كرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یك كلمه و مرد را رها كرد. ناچاربا قلبی كه به شدت شكسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : "

من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" البته كه نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج كنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ كرد.. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من كمك كرده ای . این بار هم به كمكت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد

من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا كه بروی" تاجر نگاهش كرد ، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش كرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش كرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی كه می توانستم به تو توجه میكردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم كه بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا كردن او بكنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترك می كند.

ب: زن سوم كه دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم كه خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت كنارت خواهند ماند.

د: زن اول كه روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می كنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش كرده ایم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است




نوع مطلب : موفقیت، داستان، 
برچسب ها :




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب