تبلیغات
چهار فصل - ابلیس و عابد
 
درباره سایت


...::::مکانی برای داشتن لحظاتی بر بار و خاطره انگیز::::...

مدیر سایت : رهــا
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما سطح این وبلاگ در چه حدی هست ؟








آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهار فصل
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
1389/12/20 :: نویسنده : رهــا

در میان بنی اسرائیل عابدی بود.
وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت: نه، بریدن درخت اولویت دارد مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.


عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفتدست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است

عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:کجا؟
عابد گفت:تا آن درخت برکنم؛ گفت دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند در جنگ آمدند.
ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت:  دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟
ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی





نوع مطلب : مذهبی، داستان، 
برچسب ها : ابلیس و عابد،




 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب